تبليغاتX
زمزمه های شبانه

زمزمه های شبانه

دل نوشته

این روزها فکراز  هر گوشه زمان به سراغ آدم می آید 

دوری از عزیزترینم مرا به فرسنگ ها دور برده است 

دلتنگی تنهایی چشمان قرمز مادر سکوت پدر 

چه روزگار عجیبی است 

همسرم نور چشمانم امید وآینده من دلتنگت شده ام 

مــــــــــــــــــــــــــــــــادر واژه عجیبی ایست

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت توسط آمنه|

نه تو می مانی
نه اندوه
و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود ، قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است
ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن
تا خدا ، یک رگ گردن باقی است
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت توسط آمنه|

دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
دست ِ خودت نیست ، زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را..شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
...لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد !
دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست ِخودت نیست ، زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی!

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت توسط آمنه|

درعشق توهرحیله کردم هیچ است

هرخون جگرکه  بی توخوردم هیچ است

ازدردتوهیچ روی درمانم نیست

درمان که کندمراکه دردم هیچ است

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت توسط آمنه|

بهار نارنج امد 

بهار رفت 

دلتنگی هایم کم نشد

ابر گریست 

مرهم نشد 

دف نواختم 

نت ها گریستن 

اما بازهم وبازهم هرلحظه دلتنگتر 

مرا با نگاهی گرم میهمان کن 

دلم تنگتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت توسط آمنه|

بَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد جوری دلتنگ شدم

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت توسط آمنه|

دیواری میخواهم پراز عکس های منوتو

لبخند تو 

ذوق من 

دیوار آب شود از حرارت بوسه هایت

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت توسط آمنه|


گاهی ادم یهوددلش یک چای قند پهلوی ناب میخواد که چمباتمه زده باشد بروی بک صندلی دنج گوشه حیاط لیوان چینی بزرگی تودست و نوازش باد برروی موهای لخت وعریانش. بوی چای وبهار نارنج وفضای دلنگیز تو را ببرد به کوچه های ناب بچگی به رویاهای بزرگ شدن ،به ابربازی های روزهای بهاری انهم در کوچه های پاک کودکی .

چای که مینوشی تنها نباشی  ، دستت را دودستی بچسبانی به دور لیوان داغ ٍ داغت وبه رویش لبخند بزنی وبگویی چقدرخوب  که تورا درفنجان چای خودم دارم.باد با موهایت که چون یال اسب در باد لجام گسیخته میشود عشق بازی کند و من با نگاه های تو  پرواز کنم در خیال خود ،بهار نارنج من را مست ازبودن باتو کندمرا ببرد به اولین عکست وبه اولین شکوفه بهاری که درپشت قاب لبخندت  جاخوش کرده بود، مراوصل کند به تو .به برق هایی که درپشت قاب در، در چشمان هردو مان زد.

چای قند پهلو را فقط باید درکنار عطر بهارنارنج  و حیاط هوس بازما که این روزهابرای خود معشوقه ای دست وپاکرده  خورد آنهم با تو...



نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت توسط آمنه|


دلم...!!! . لک زده...!!! . برای یک...!!! . عاشقانه ی ارام...!!! . که مرا بنشانی..!!! . بر روی پاهایت...!!! . بگذاری...!!! . گله کنم...!!! . از همه...!!! . این کابوسهایی...!!! . که چشم ترا...!!! . دور دیده اند...!!! . دلتنگی را...!!! . بهانه کنم...!!! . سرم را...!!! . پنهان کنم...!!! . در گودی گلویت...!!! . تمام ریه ام را...!!! . پر کنم...!!! . از عطر مردانه ات...!!!

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت توسط آمنه|


گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم ...گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم اما دلــــــــــی را دفن نکنم ...! ......گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ...! خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم با چشمهـــــــــای کور ،‌ اما خوابی را پرپر نکنم ..! کلاغی باشم که قار قار کنم پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم!!!!

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت توسط آمنه|

بهار میگدرد رها در بادها میشوم

دلم هوایی میشود

درکوچه ها که لی لی میکنم 

ضرباهنگ صدایت درگوشم نجوا میکند 

بهار برایم شادی بیاور

کودکانه دلتنگ شده ام 

 چرا روزهای جدایی به پایان نمیرسد

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت توسط آمنه|

صورتم را میان دستانت بگیر 

چشمانم سرشار ازدلتنگی هاس 

سرشارازدوستت دارم ها 


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت توسط آمنه|

یادمه یه روز بابام یه حرفی بم زد که باعث شد یه شبه من چند سال بزرگ تر از سنم بشم.
اون روز گفت:
"وقتی متوجه شدی یکی دوست داره، به حسش لگد نزن،
اون دوست داشتن رو با تمام وجودت لمس کن تا به مرحله ای از باور برسی،
وقتی که باورش کنی راحت تر میتونی بپذیری تمام بد اخلاقی ها و بد خُلقی هاش بخاطر خودته،
این طوری هیچ وقت از دست حرف ها و حرکاتش ناراحت نمیشی.
من پدر توام،
تو جیگر گوشه منی،
اگه یه روز تو خونه آروم زدم تو دهنت، باید باور کنی دلیلش اینه که دلم نمیخواد جامعه مشتشو محکم بکوبونه تو صورتت"

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت توسط آمنه|


عاشــقٍ آن لحــــــظه ام،

که کنارت هستــــــــم،

و کودک درونـــــــم از اشتیاق با تـــو بودن،

می خــــواهد زمین و زمان را بهـــم بریزد.

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت توسط آمنه|


نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت توسط آمنه|


آخرين مطالب
» عنوان ندارد
» غصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه هم خواهدرفـــــــــــــــــــــــــــت
» زن که باشی ...
» برای همسرم
» ابروباد ومه خورشیدوفلک
» روزهای لعنتی
» عکس های یادگاری
» چای قندپهلو
» خیلی سخته
» حرف های حساب
Design By : Pars Skin